روزهای زندگیم

.

یه دوست خیلی عزیزی که الان تو ایران نیس واسم کامنت گذاشته بود ،اما من یکی از کامنت اش رو حذف کردم چون اسمم رو آورده بود.دوست من امیدوارم هر جا که هستی همیشه شادُ سالم‌باشی امیدوارم هر روز خبرای موفقیتت به گوشم برسه

قبول دارین همیشه مُشکلات واسه همه ما آدمــا وجود داشته اصلن هر چی هم جُفت و جور باشه بازم هستن یه چیزای که بخوای بهشون برچسب دغدغه بزنی و بزاری رو به روت..

منم دقیقا 3 روزه میخوام یکی از این دغدغه ها رو بنویسم ..یهنی هی نوشتم باز این صفحه رو بستم .اما امروز که اومدم قطعی بنویسمش یهو به ذهنم رسید که :

خــدایا شکرت بابت اینکه من الان سالمم ،شکرت بابت اینکه وقت فراغت دارم واسه اینکه بیام اینجا بشینمُ با دکمه های این کیبورد ور برم و یه جمله بنویسم

خدایا شکرت واسه اینکه خیلی چیزا سر جاشه ،اَصلَن تعداد چیزایی که سر جاشونه از همه چی بیشتره

شکرت واسه این آرامش قشنگ که به افکارم نظم میبخشه،شکرت واسه این هوای خُنک بارونی که کُلی تازه ام میکنه،شکرت واسه مامانم ،واسه آبجیم ،واسه داداشم که همه شون سالمنُ زندگی آرومی دارن،شکرت به خاطر مامانم که هر روز کله ی سحر با جیغ جیغاش  من رو با مبلغ گزافی اعصاب خرد از خواب بیدار می کنه و شکرت به خاطر لبخند احمقانه ای که بعد از بیدار شدن روی لبم میشینه

شاید تو حکمتی داشتی که بابایی و داداشی رو بردی پیش خودت ،خدایا شکرت که اونجــا ازشون مراقبت میکنی

خدایا شکرت که میتونم واست گریه کنم ،شکرت که همیشه خودت بلدی من چه طوری تخلیه میشم،شُکرت واسه این غروری که بهم دادی من راضیم از این که نمی تونم پیشه کسی گریه کنم،شکرت که تو تنها محرمی هستی که گریه هامو میبینیُ اشکامو پاک میکنی

خــدایا شکرت می کنم که وقتی دارم ازت غافل میشم برام یه مشکلی درست می کنی که یادم بمونه اول و آخر ماجرا گره کارم بدست خودت باز میشه....آره  خدا شکرت !

خسته ام...از خودم خسته ام..از زندگی خسته ام ...از آدماهای دور و برم خسته ام...از همه آدمایی که با کج فهمی هاشون زندگیمو تلخ می کنن خسته ام....از اتفاقات ناگهانی خسته ام...از فکر و خیال خسته ام...بازم شکرت !خودت کمکم کن که خیلی می پرستمت!

شکرت به خاطر این که فرصت داشتم بعضی چیزا رو خیلی خوب یاد بگیریم و شکرت به خاطر قدم های درستی که تو زندگیم برداشتم و شکرت به خاطر قدم های اشتباهی که تو زندگی برداشتم و باعث شد یاد بگیرم راه زندگیمو و الان من رو به اینجا برسونه به امروز...به پشت این میز...خدایا شکرت تا این لحظه تو محور زمان و تو این نقطه یه شکلات آبنباتی مِثِ من اینجا احساساتش رو با همه ی همه تقسیم میکنه..

شُـــکرت خــُدا شُـــکرت

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط خانوم آبنبات نظرات () |