روزهای زندگیم

خدایا سرسبزی بهار را که می بینم ،دستهای تو را به یادمی آورم که چگونه در  دشت های خالی اَزل گل کاشتی و به انسان آموختی عاشق بشود وعشق بورزد.من دوست داشتن و مهربان بودن را از تو آموختم و اکنون همه را دوست دارم حتی سنگهای بلایی را که بر شیشه های رنگی آرزوهایم فرود می آیند و هزار تکه شان میکنند.

خدایا میدانم بهار یکی از نامهای توست؛شاید اولین نام تو شاید هم آخرین نام تو،نامهای تو همه سرسبز تر از بهارند.میدانم سیب های درختان وقتی میافتند به پای تو میافتند.وگلابی ها که میرسند به عطر تو میرسند.

خدایا اگر بهار بیاید و سبز نشوم از قافله باران جا میمانم و بی رنگ و بی صدا در انبوه ابر ها گم میشوم.اگر بهار بیاید و گل نشوم در آغوش آینه می میرم.

خدایا وقتی نام تو را بر زبان می آورم درختان بی شمار بر سر انگشتانم می رویند و قلبم شبیه بهار میشود. کلمه به کلمه به سوی تو می آیم درختی می شوم که در تنهایی آسمان ریشه دارد

 

خدانگهدار ۱۳۸۷ ماچ

 

یا مقلب القلوب والابصار...

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط خانوم آبنبات نظرات () |